داستان محصول
خانمی جوان روزها بود که بهدنبال هدیهای میگشت؛ چیزی متفاوت از هر هدیهی دیگر، نشانی از عشق و باور.
در گذر از بازار، نگاهش روی ویترین ایستاد؛ انگشتری با ذکر «یا امام حسین» که بر دلش نشست.
میدانست همسرش همیشه آرزوی چنین نشانهای را داشته؛ چیزی که نه فقط زیور، که آرامشبخش روزگارش باشد.
آن را برداشت، در جعبهای کوچک گذاشت و لبخندی آرام روی لبش نشست.
شب عید، وقتی انگشتر را در دست همسرش گذاشت، برق نگاه مرد از هر جواهری درخشانتر بود.
نه فقط برای زیبایی عقیق، که برای نامی که بر آن میدرخشید…
نامی که هر زندگی را روشن میکند: «یا امام حسین»










