داستان محصول
غروب عاشورا…
خورشید آرام بر افق کربلا مینشست،
نورِ سرخ و گرمش بر شنهای ساکت میریخت،
بادِ ملایم بر دشت میوزید،
و آسمان، با رنگِ خودش، داستانِ یک عشقِ جاودان را رنگ میزد.
همه چیز آرام بود،
انگار زمان هم ایستاده بود،
تا این غروبِ سرخ را برای همیشه در دلِ تاریخ حک کند.
قَدْ سَكَنَتْ حَواسُّكَ،
وَخَفِيَتْ أَنْفاسُكَ،
وَرُفِعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُكَ
حواست ازحرکت بازایستاد،
و نفسهای شریفت نهان گشت،
و سر مبارکت برفراز نیزه بالا رفت.











