0

انگشتر قال النبی

لطفا تماس بگیرید

عقیق پرتقالی یمن
قال النبی(ص): فلولا انت یا علیّ ما عرف المؤمنون بعدی
رسول خدا(ص) فرموده‌اند: یا علی، اگر تو نبودی، مؤمنان بعد از من شناخته نمی‌شدند.
حکاکی استاد رضا قربانی با توقیع «حرّ»
رکاب چهار گوش طراحی و ساخت اختصاصی مجموعه‌ی یحییٰ

دسته:

داستان محصول

در مدینه، مردی بود از اهل یمن، نامش «عبدالرحمان بن زکریا». نه یهودی بود، نه نصارا، و نه حتی مشرکِ دوآتشه؛ اهل تأمل بود، اهل حقیقت، اما دیررس.
پیامبر(ص) را دیده بود، اما بیعت نکرده بود. دلش با او بود، اما نه تا آن اندازه که دست در دستش بگذارد. سال‌ها در دل تردید مانده بود، مثل شمعی در نسیم. و وقتی غدیر اتفاق افتاد، او در راه بازگشت از شام بود.
وقتی رسید، شهر دیگر حال و هوایی تازه داشت. بیعت‌ها انجام شده بود، پرچم‌ها برافراشته، و خطبه‌ی پیامبر(ص) بر سر زبان‌ها. با هر که سخن می‌گفت، فقط از یک جمله می‌شنید:
“مَن كُنتُ مَولاهُ، فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ…”
نمی‌دانست چه کند. با خود گفت: «این بار هم جا ماندم.»
چند روزی گذشت. تا اینکه شبی در مسجد، پیرمردی را دید که حلقه‌ای از مردم گردش بودند. بر انگشتش نگینی پرتقالی می‌درخشید. و هر بار که سخن از ایمان و معرفت می‌رفت، دستش را بالا می‌آورد و می‌گفت:
«قال النبی(ص): فلولا أنت یا علیّ، ما عرف المؤمنون بعدی»
عبدالرحمان ایستاد. این جمله را هرگز نشنیده بود. حس کرد کسی دارد از دل خودش حرف می‌زند. جلو رفت. گفت:
«این را از که شنیدی؟»
پیرمرد لبخند زد.
گفت: «همان که آن را فرمود.»
و سپس انگشتر را از دست درآورد. گفت:
«بگیرش. اگر دلت گواهی داد، دست کن… نه به خاطر زیبایی‌اش، به خاطر ایمانی که جا نماند.»
عبدالرحمان آن شب تا سحر نخوابید. انگشتر را نگاه کرد، جمله را زمزمه کرد، و برای نخستین بار، به یقین رسید.
فردا، هنگام نماز، وقتی علی(ع) وارد مسجد شد، عبدالرحمان بن زکریا در صف اول ایستاده بود. با انگشتری در دست، و دلی سبک‌تر از هر چه پیش از آن بود.
و گفت: «دیر رسیدم، اما با یقین آمدم… و علی(ع) را یافتم، به نشان این نگین.»